این درد دل آقای بووووووووق بعد از ورود به دانشگاه است :
قبل از ورود به دانشگاه فکر میکردم ، دانشگاه یه جایه که نگو. البته فکر نمی کردم ، چرا فکر می کردم ولی این فکر را دیگران در فکرم به صورت فکرمن در آوردن تا به آن فکر کنم و جزء افکاری که به آن فکر می کردم بشود ( جمله ی معترضه ی متشابه الاصوات قشنگیزم).
یادمه یه دبیر داشتیم (دوره ی پیش دانشگاهی) بهمون می گفت :
درس بخونید ، به روزی فکر کنید که اسمتون در کیهان بچه ها هم نباشه!!!! یا یه مرتبه دیگه گفت :
اگر درس نخونید خواستید زن بگیرید یه زن بهتون می دهند که سه چهار تا بچه بزرگتر از خودتون داره !!!
البته هنوز رابطه درس نخواندن با این مسائل را متوجه نشده ام .
اما یک ضرب المثل قدیمی میگه که همیشه در چیز های بی ربط بیشترین رابطه هست .
اون روزا شایعه شده بود آمریکا می خواد به ایران حمله کنه (جدی تر از الان). و بابا و مامانم هی بهم می گفتند اکر درس نخونی باید بری جنگ . تو جنگ یه پاهات کنده می شه ، بعد مفقود الاثر می شی .منم می ترسیدم مفقود الاثر بشم .آخه خیلی بده آدم تکلیف خودش را ندونه . نه می فهمه زنده است یا مرده .
تازه اینا به کنار ، منم حساس، می زدم آمریکایی ها را شیمیایی می کردم و روشون سلاح های تلسکوپی امتحان می کردم .
بنابراین من و دوستام جمع شدیم ؛ بعد ضرب شدیم ، رفتیم زیر رادیکال و تصمیم گرفتیم هر طور شده بریم دانشگاه حتی اگه مجبور شدیم تونل بزنیم .
و این یعنی عزمی راسخ ، تلاش تا تیر تو پر شدن .
خلاصه خیلی خوندم ، بندری ، پاپ ، سنتی.
بالاخره کنکور دادم . اونم دوتا . اولی سراسری که ..............
دومی آزاد . قبول شدم .آهنگ(( گیگیلی گیگیل داش دامب ))بزنید .
از خوشحالی ساعت 7 صبح خودم را گذاشتم دانشگاه برای ثبت نام . بگذریم که نوبت ثبت نام آقایون عصر بود و من چه ضایع بازی در آوردم .
خوب دیگه آرزو بود و جوانی و جاهلیت و زنده به گور کردن ....
از شهریه ، امکانات ، اساتیدی که نیم به اضافه ی یک و نیم را با ماشین حساب ، محاسبه می کردند ، بگذریم از حراست نمیشه گذشت :
یکی از اقوام میگفت ( خدا بیامرزدش) دانشگاه آزاد خیلی توپه . تو اتوبوس دانشگاه گیتار می زنند و دختر و پسرا و ........( ادامه ی این جمله صحنه دار است و من صحنه را دیدم و این صحنه را حذف کردم و 18- (یعنی افرادی که به هیژده علاقه دارند خیلی منفی هستند) وحسن خیلی خطر داره حسن .
یه روز چند تا از همشیره های همکلاسی با رعایت فاصله ی مناسب و حفظ بقورات(بقورات یعنی من چیزی ازشون ندیدم) از کنار من رد می شدند :
گفتند : سلام گفتم : علیکم سلام گفتند : کلاس تشکیل نمی شود گفتم : چرا ؟
داشتند می گفتند و داشتم می گفتم ((داش داش داشم من)) که مثل مور و ملخ ریختند دور و برمون . بچسب به دیوار . گوشیتو خاموش کن . حرف نزن.
در همین حین چند تا چتر باز هم از بالا اومدند . پرسیدند شما ( یعنی من) چه نسبتی با اینها داری؟ گفتم : همکلاسی هستیم . پرسیدند چه صحبتی بین شما ها رد و بدل شد ؟ گفتم : چاق سلامتی و از این چیزا .
رئیسشان گفت : آقا و خانوم ها کارت دانشجویی خود را نشان بدهید .
( همشیره ها کارت داشتند ولی من ............)
رئیس حراست : راه بیفت باید بریم سیاه چال . (سیاه چال !!!!!!!!)
گفتم : آخه من چیکاره بیدم ؟ گفت : مگه نمی دونی ؟ اجتماع بیش از 3 نفر تیر باران . گفتم : می کشم ، می کشم آنکه برادرم کشت . هر چی همشیره ها اصرار کردند بابا این همکلاسی ماست ولش کنید ، گوششون بدهکار نبود و می خواستند من را ببرند سیاه چال .
تا اینکه یکی از همکلاسی های بنده گفت: برید و آنهایی را که در کلاسها...... را بگیرید .
تا اینکه این جمله ی اثر گذار باعث شد آنها من را رها کنند .
حالا چی می خوام بگم ؟ اصل مطلب .
آقا دانشگاه خیلی خوبه ولی به درد نمی خوره .من چهار سال درس خوندم نزدیک به شیش میلیون شهریه و کتاب و پول بستنی دادم ( البته به غیر از خرج رفت و آمد و خوراک و پوشک بچه و اینا) .
اگر این پول را زده بودم تو یه کار الان بیل گیتس کیلوی چنده!!؟؟ کلنگ گیتس شده بودم .
و تمام چیزایی که یاد گرفتم در مدت یکسال و نیم و با هزینه ای معادل با بهترین شکل یاد می گرفتم .
تازه اینا هیچی . همکلاسی هام رو بگم .
یه مشت شومپکت ، کته کله ی روانپریش . اصلا" اهل زندگانی نبودند . سر کلاس یه سوالهای چیز و تخیلی می پرسیدند جاتون خالی .
پاچه خواری استادان به شکل بهینه ای انجام میشد و فکر کنم نود درصد دانشجویان دانشگاه آزاد اینجوری نمره می گیرند .
خداییش به قدری شهریه ها بالاست که استاد ( شما بهش چی میگید ....) هان جرات نمی کنه کسی را بندازه .
از زیر آبزنی ، خالی بندی با نون اضاف ، تریپ های روشنفکری که نگم بهتره .حالا اینا همه یک طرف ....
درس زبان تخصصی داشتیم . استاد از یکی از دانشجو ها سوالی پرسید.دانشجوی مذکور من من (men men) کرد و نتوانست جواب استاد را بدهد .
خانوم استاد که براش خیلی متأسفم ،تلپی گفت : ما هم اگه مثل هندی ها مدتی مستعمره ی انگلیس می شدیم ، هم زبان و هم کامپیوتر را خوب میتوانستیم یاد بگیریم .
بلند شدم و با کفشم زدم توی صورت استاد و موهاش رو کشیدم و داد زدم :
خاک بر سر توی استاد . خاک بر سر من که سر کلاس تو نشسته ام . خاک بر سر اون کسی که این دانشگاه را ساخت . آخه بدبخت اصلا" تا حالا رفتی هند . پیشرفت دارند ولی به چه قیمتی مردمشون دارند از گشنگی میمیرند . همش موز می خورند . شیر موز ندارند. درک میکنی یا نه ؟ تازه میمون - سلمان رشدی- هم دارند . و ادامه دادم ما اگه الان مستعمره بودیم تو الان اینجا نایستاده بودی که فلفل خانوم .
استاد بر آشفت و گفت برو بیرون .
منم یه تکل محکم روی پای استاد زدم و بچه ها از این حرکت من خوشحال شدند و در آغوش من فرود آمدند و رو بوسی کردیم ، ما خودمان انفجار نورافکن بودیم .تازه بعد از این اتفاقات یک ساعت بی بیب هورا کشیدیم .آخه خیلی هیجان انگیز ناک شده بودیم .
البته تمام این در گیری و اکشن بازی ها در افکار من اتفاق افتاد .
______________
_________________
____________________
در پایان از این آقا که در دل خود را با ما در میان گذاشت جمال تشکر را دارم و برای ایشان طلب شفای عاجل دارم ، خدا رحمتش کنه .
ولی به نظر من و تمامی اهالی آبفا دانشگاه کلا" جای خیلی خوبیه.
دانشگاه استاد داره ، درخت داره ، معاون و اینا داره . دست به آب داره ( یعنی دستی در آستین دارد ) و فواید زیادی برای ما دارد و امیدوارم درس بخوانید و زندگانی رابه پایان برسانید که ناگفتنش بهتر است که این کار زمهر ورزان کمتر بر آید و هر جا برف میاد ، برید روی بام .
بازم میگم من گفته های این دوستمون را تأیید نمی کنم ، تصدیق می کنم و قضاوت با قضات . هدف ما کسب رضایت ماست